و چون کلمه ی زه بر زبان شاه جاری می شد، خزانه دار هزار دینار به آن شخص می داد.
روزی انوشیروان سوار بر اسب با همراهیان بسیار عازم شکارگاه بود. راه آنان از کنار دشتی می گذشت. پادشاه، پیرمردی نود ساله دید که با پشتی خمیده و دست هایی لرزان نهال گردو در زمین می کارد.
نوشیروان با تعجب پرسید: پیرمرد گردو می کاری؟
پیرمرد گفت: آری
نوشیروان گفت: خیال می کنی آنقدر زنده بمانی که از میوه های این درخت که کاشته ای بخوری؟
پیرمرد گفت: دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخوردن!
نوشیروان از این حرف پیرمرد بسیار خوشش آمد و گفت: زه
در همین وقت خزانه دار هزار دینار به پیر مرد داد، پیرمرد گفت: ای بزرگ مرد، هیچ کس زودتر از من از میوه ی این درخت نخورد!
شاه پرسید: چگونه؟
پیر گفت: اگر من نهال گردو نمی کاشتم، شاه از اینجا نمی گذشت، از من سوالی نمی کرد و من جواب آن را نمی دادم. من این هزار دینار را از کجا می یافتم؟
نوشیروان خندید و گفت: زها زه
خزانه دار دو هزار دینار دیگر به پیر مرد داد، چرا که دو بار کلمه ی زه از زبان نوشیروان جاری شد.










