اسکندر تعجب کرد و گفت: چگونه جرات کردی به تنهایی به این مکان بیایی!
فغفور گفت: من تو را عاقل می دانم. هیچگاه بین منو تو عداوتی وجود ندا شته اسظت. امدم تا هر چه از من می خواهی قبول کنم. اسکندر گفت: خراج دو سال را از تو می خواهم ؟ فغفور پس کمی تفکر سر را به علامت رضایت تکان داد و گفت: اگر فردا پادشاه قصر را به قدوم خود منور کند، غذایی با هم می خوریم و من این مبلغ را تقدیم کنم.
روز بعد اسکندر به دربار رفت و فوج عظیمی از سپا هیا ن آن کشور دید.پس مدتی غذا را در ظروفی از جواهر اوردند.
پادشاه رو به اسکندر کرد و گفت: پادشاه هر قدر تمایل دارند میتوانند از این جواهرات و محتویات آن میل کنند.
اسکندر گفت جواهرات را که نمی شود خورد پادشاه چین گفت: پس غذای سلطان چیست؟ اسکندر گفت: مثل همه انسانها نان است! پادشاه گفت ای اسکندر ای اسکندر مگر در خانه تو چند لقمه نان به دست نمی آید که برای گرفتن آن این همه رنج و زحمت به خود می دهی!
اسکندر بعد از تفکری اظها ر داشت، اگر این سفر برای من هیچ چیز نداشت، پند عبرت آموز تو برایم کافی بود. اسکندر فردای آن روز از چین خارج شد.










