پیاده روی مرد طولانی شد و چون آبی به همراه نداشت، تشنگی او را بشدت آزار می داد، بالاخره جاده ای را یافت که پس از طی کردن چند دقیقه به دروازه ای رسید که بسیار زیبا بود، دروازه از سنگ های بلورین و سردری با طلا کاری ساخته شده بود، درون دروازه رودخانه ای زلال نمایان بود، در کنار دروازه نگهبانی خوشلباس ایستاده بود، مرد کمی جلو رفت ...
- ببخشید قربان، نام این مکان زیبا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟ ببخشید قربان، من بسیار تشنه هستم، می توانم وارد بشوم و کمی از آن آب بنوشم؟
- بله، چرا که نه، بفرمایید
مرد در حال عبور بود، که نگهبان به یکباره جلوی مرد را گرفت
- ببخشید آقا، اما شما نمی توانید حیوانات را وارد بهشت کنید!
- اما این ها دوستان من هستند و در طول راه نیز چون آبی نخورده اند، بسیار تشنه هستند!
- متاسفم قربان، شما نمی توانید با حیوانات وارد بشوید.
مرد کمی در فکر فرو رفت و چون نمی توانست حیواناتی که سال ها همانند دوست، همراه و همدم او بودن را رها کند، با نا امیدی راه خود را از سر گرفت، جلوتر دشت بزرگی را دید که در آن آب هایی روان جاری بودند، کودکان در حال بازی بودند و شادی می کردند، آن طرف هم خانواده هایی دیده می شود که در حال صحبت کردن و خوش گذرانی بودند،
مرد کمی داخل شد و دید مردی که بال های بسیار زیبایی در پشت خود دارد زیر سایه درختی دراز کشیده، مرد کمی جلو رفت
- ببخشید قربان، من و دوستانم بسیار تشنه هستیم، آیا می توانیم وارد این مکان شویم و کمی آب بنوشیم؟
- بله قربان، چرا که نه؟
- ببخشید قربان، سگ و اسب من نیز همراه من هستند
- بله، این دو حیوان دوستان شما هستند، وارد بشوید و هر چه می خواهید بنوشید.
مرد با تعجب کمی بفکر فرو رفت
- ببخشید، می توانم نام این مکان زیبا و آرامش بخش را بپرسم؟
- اینجا بهشت است
- بهشت؟ اما آن مرد می گفت آنجا بهشت است!
- آنجا جهنم است نه بهشت
- پس چرا جلوی او را نمی گیرید، او مردم را فریب می دهد
- اشتباه می کنید، او به ما کمک می کند، جهنم جایگاه مناسبی برای افرادی که بهترین دوستان خود را تنها می گذارند می باشد ...










